تبليغاتX
رویای سبز

رویای سبز

بیان خاطرات و تجربیات زندگی

ميخ هاي روي ديوار

خیلی وقت بود می خواستم چیزی بنویسم ولی موضوعی رو پیدا نمی کردم و از اونجایی که فعلا

 خونه نشین شدم و نمی تونم بیرون برم که سوژه ای برای نوشتن پیدا کنم. ولی چند وقت پیش

 همسرم یه سری داستان کوتاه برام فرستاد که به نظرم خیلی جالب بودن.این داستانی رو که

تصمیم گرفتم اینجا بذارم برای خیلیهاتون ممکن خیلی تکراری و قدیمی باشه ولی بد نیست هر از

گاهی تکرار بشه.از اول باید بگم که نویسنده ی داستان رو پیدا نکردم اگه کسی اسم نویسنده رو

میدونه ممنون میشم که به من هم بگه.....

*پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

seijin no hi _ ADULT'S DAY

سن قانونی در ژاپن برای رای دادن و سیگار کشیدن و مشروب خوردن ۲۰ سالگی(هاتاچی) است.هر سال در روز نهم ژانویه تمام ۲۰ ساله های ژاپنی با پوشیدن کیمونو ۲۰ سالگی خودشون رو جشن می گیرن.توی این روز که تعطیل هم هست خیابونها پر از کیمونو پوشهاست.

 

 

Click to see next picture

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

بیست و پنج سالگی

امروز من بیست و پنج ساله شدم . اصلا باورم نمیشه که زمان به این زودی گذشت انگار همین دیروز بود که بیست سالم شده بود. من عاشق بیست سالگیم هستم!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

پنج خصوصیت من

مثل اینکه من هم به بازی ای که توی بلاگفا راه افتاده از طرف صدف دوست عزیزم دعوت شدم پس گوش کنید که میخوام یه چیزایی بگم که تا حالا در موردم نشنیدید

۱.از بچگی عزیز دردونه ی بابام بودم و بین خواهر و برادرهام همیشه محکوم به این بودم که ستون پنجم بابام هستم ولی من عاشق این بودم که خودم رو برای بابام لوس کنم و بابام هم نازم کنه.

۲.دختر لجباز و یه دنده ی هستم و تا وقتی که حرفم رو به کرسی ننشونم دست بردار نیستم (البته فکر می کنم این یکی از خصوصیت زن متولد ماه دی ه )باید بگم هر از گاهی این اخلاقم خیلی به ضرر زندگی مشترکم تموم میشد و به همین خاطر تلاش می کنم که این اخلاقم رو کمرنگ کنم. 

۳.تا ۲ سال پیش اصلا نمی دونستم توی چه زمینه ی استعداد دارم و همین عدم شناخت باعث شد که رشته ی تحصیلم رو کاملا اشتباه انتخاب کنم و برم رشته ی رو بخونم که اصلا بهش علاقه نداشتم ولی الان خوب میدونم که توی چه زمینه ی استعداد دارم و می تونم خودم رو رشد بدم .

۴.توی کار مدیریت فکر می کنم خیلی می تونم موفق باشم و کلا رهبری کردن رو خیلی دوست دارم . البته این هم برمیگرده به یکی از خصوصیت زن متولد ماه دی.

۵.تا قبل از ازدواج از هر کسی که خوشم می اومد بعد از یه مدت کوتاه ازش بدم می اومد به همین خاطر همیشه نگران این بودم نکنه نتونم به کسی واقعا عشق بورزم و خیلی زود از چشمم بیفته ولی خدارو شکر از وقتی که با همسرم آشنا شدم و باهاش ازدواج کردم هر روز نه تنها ازش بدم نیومد بلکه عاشق و عاشق تر شدم و الان دیوونه وار دوسش دارم. 

من کلی حرف دارم که بگم ولی مثل اینکه طبق قانون بازی ۵ مورد کافیه .

شیما (دل من گمشده ی در صحرا) ٬ زهرا ٬ نامزدبازی ٬ چکاوه ٬ ناهید(دلکوک)     ۵ نفری هستن که من معرفیشون می کنم

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

where god wants me

داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ که حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم. 
 
 
او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند.
با صدایی پراز وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد. 
 
 
تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند

 
شاید شما میدانید که مدیر آن شرکت بخاطر اینکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید.
 
شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود.
 
اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد.
 
او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند.
 
بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمیرسم٬ برمیگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت میکنند... 
با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا میخواهد من در آن لحظه باشم. 
 
 
یک صدای آرام درونی  
 
تا حالا شده که نشسته باشید که ناگهان احساس کنید که باید کاری برای کسی که به او اهمیت میدهید٬ بکنید... 
 
 ...آن خداست که با شما حرف میزند.
 
آیا تا حالا شده که یکدفعه در مورد شخصی که مدت طولانی است که ندیدید  فکر کنید و سپس میدانید که او را  بزودی خواهید دید و یا از او تلفن یا نامه ای دریافت خواهید کرد... 
 
آن خداست...
چیز تصادفی نیست.
 
آیا شده که یک چیز عالی بدون آنکه آنرا خواسته باشید دریافت کرده باشید...مثل پولی ازطریق پست٬ قرضی که صاف شده٬ کوپن خرید رایگان کالا ازجائیکه می خواستید چیزی از آنجا برای خود بخرید اما بزاعت مالی آنرا نداشته اید...  

آن خداست... او خواست دل شما را میداند.

 
آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه میکنید...  

آن خداست... که شما را از میان تمامی رنجها عبور داده تا روز روشن او را ببینید. 

ما در تمامی امور باید همه سپاس و برکت را به او دهیم و با برکت چندین برابر ادامه دهیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

'ضعف آگاهی های' زيست محيطی آموزگاران ايرانی

انتشار نتايج يک تحقيق دو ساله که به طور مشترک در دو کشور هند و ايران انجام شده نشان می‌دهد سطح آگاهی‌های زيست محيطی در بين آموزگاران مدارس در کشور هند به مراتب بيشتر از معلمان ايرانی است.

نشريه بين‌المللی علوم و تکنولوژی محيط زيست در آخرين شماره خود در ماه اکتبر ۲۰۰۶ مقاله‌‌ای از دو گروه از پژوهشگران ايرانی و هندی را منتشر کرده که حاوی ارزيابی اطلاعات زيست محيطی معلمان دوره متوسطه در ۱۰۳ مدرسه در شهرهای ميسور و تهران است.

به باور محققان کليد موفقيت در آموزش‌های زيست محيطی آگاهی‌های آموزگاران است و به سختی می‌توان انتظار داشت که دانش آموزان مدارسی که معلمان‌شان از آگاهی‌های زيست محيطی کمتری برخوردارند قادر به کسب مهارت‌های لازم برای حفظ طبيعت و ارتقا کيفيت محيط زيست در منطقه‌ خود باشند.

در مجموع در هر دو کشور از ۱۰۰۴ معلم دوره‌ متوسطه در ۵۷ مدرسه در ايران و ۴۶ مدرسه در هند خواسته شد تا به پرسشنامه‌ای حاوی سوالاتی در زمينه‌های جمعيت، بهداشت، آلاينده‌ها، حيات وحش، جنگل و بحران‌های زيست محيطی پاسخ دهند.

تحليل نتايج به محققان نشان داد صرفنظر از تفاوت عمده ميان آگاهی‌های آموزگاران در دو کشور، اولويت‌های موضوعی برای آموزگاران هر دو گروه عبارت بودند از انفجار جمعيت و بهداشت.

علاوه بر اين، کمترين آگاهی در ميان معلمان هر دو کشور به موضوع جنگل ارتباط داشته و تقريبا هيچ نشانه‌ای از نگرانی‌های مرتبط با حيات وحش در ميان معلمان مدارس وجود نداشته است.

در هر دو کشور پرسش شوندگان از ميان معلمان مدارس دولتی و خصوصی انتخاب شده بودند اما بر اساس نتايج منتشر شده هيچ تفاوتی ميان سطح آگاهی‌های زيست محيطی معلمان مدارس دولتی و خصوصی وجود نداشته است.

با اين حال مهمترين تفاوتی که در مطالعه‌ جديد به آن اشاره شده آگاهی‌های بيشتر آموزگاران زن نسبت به معلمان مرد در هر دو کشور است.

نکته‌ نگران کننده‌ای که در متن تحقيق به آن اشاره شده اين است که حتی در شهر تهران که ميزان آلودگی هوا احتمالا بيش از هر شهر ديگری در جهان است آگاهی معلمان مدارس متوسطه درباره‌ آلاينده‌ها به طور قابل توجهی کمتر از معلمان شهر ميسور هند است.

به عقيده پژوهشگران در حالی که دولت‌های هر دو کشور ايران و هند اميدوارند با ارتقا سطح آگاهی‌های عمومی در زمينه‌ محيط زيست فشار روزافزون بر منابع طبيعی را کاهش دهند اما آموزش دهندگان خود از دانش کمی در زمينه‌ محيط زيست برخوردارند.

بر اساس نتايج اين تحقيق از دو دولت‌ هند و ايران به طور قاطع خواسته شده تا دوره‌های آموزشی مرتبط با محيط زيست را برای معلمان مدارس تدارک ببينند و به همين نسبت امکانات کمک آموزشی بيشتری در اختيار معلمان مدارس قرار دهند.

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط زهرا  |